لشکاجان
اين وبلاگ دربردارنده مطالب و اخباري پيرامون روستاي سرسبز لشكاجان است،اميدوارم در اين راه با ما باشيد تا بتوانيم نام سبز لشكاجان را در فضاي مجازي جاودانه كنيم.متشكرم 
قالب وبلاگ

بالاخره اومد!چی؟گاز دیگه.شروع کردن به زدن علمکهای جلوی درب منازل.خدارو شکر.ملت خلاص میشن از شر بو و دود نفت البته از همه ی این حرفا بگذریم گاهی هم دل آدم واسه اون فضای دور آترا!و چراغ علاء الدین تنگ میشه.مثل خود من!ولی با اینکه چهارسالی هست که ما گاز داریم ولی هیچ وقت جرات نمیکنم اون روزای خوب رو تو خونه یاد آوری کنم!همین که صحبتش میشه همه میگن اه یادشو نیار!نیست خیلی اون خاطراتو دوست دارن میشنون دلشون هوایی میشه(باور کنید!)بگذریم خلاصه خوشحالیم که مردم خوشحالند!الهی که روز به روز بر آبادانی لشکاجان افزوده شه.و ما بتونیم همگام با دنیا رو به جلو حرکت کنیم نه عقب تر از اون.بگو آمین! 

[ جمعه ۳٠ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ محسن ] [ نظرات () ]

شکر خند عنوان یک گردهمایی ادبی و طنز در تهرانه که همیشه اولین شنبه هر ماه در فرهنگسرای ارسباران با اجرای رضا رفیع از طنزپردازان نامی کشور برگزار میشه.چون شخصا هرماه خلاصه مطالب این برنامه رو در روزنامه اطلاعات میخونم وبه نظرم بسیار زیباست تصمیم گرفتم که این مطالب رو برای شما هم بذارم شما میتونید برای خوندن این مطالب صفحه شکرخند رو از ستون کناری باز کنید.بروید و حالش را ببرید!!

[ چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ محسن ] [ نظرات () ]

با اینکه تقریبا همه مطمئن بودن که امسال دیگه کنج خونه هاشون گرمای بخاری گازی رو احساس میکنن ولی این تاخیر در زدن علمک های جلوی درب منازل یه بار دیگه تو دل لشکاجانیارو خالی کرده که نکنه یه وقت....باید قبول کنیم که اگه تکلیف گازدار شدن لشکاجان وقتی روشن شه که مردم ازسوز سرما بخاری نفتیاشونو جا زده باشن این ماجرا دیگه لطف سابقو نداره چون حقیقتا مزه اش به اینه که الان که تازه شروع سرماست ملت مزه ی شیرین گازو بچشن نه وسط چله ی زمستون.الهی خونه ای بی گاز نباشه!بگو الهی.ما هم مثل شما منتظریم ببینیم آخرش چی میشه.یعنی میشه؟اگه بشه چی میشه!

[ چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱:٠۸ ‎ق.ظ ] [ محسن ] [ نظرات () ]

جا داره تو این شب این ولادت رو به همتون تبریک بگم.به همین مناسبت مجلسی هم تو مسجد لشکاجان برگزار شد که سخنرانش حاج آقا عزیزی بود.که در مورد خصوصیت رحمت این امام و این که برای تمامی انسانها چه شیعه چه مسلمان و چه غیر مسلمان احترام قائل بودند صحبت کردند.دو سه نفری هم شعر و مولودی خوندن که خالی از لطف نبود.بازم تبریک!خدا نصیب کنه زیارت مزارش رو!

[ دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ] [ محسن ] [ نظرات () ]

چه قدر اتفاقات مهیج میفته تو لشکاجان.بد نیست بدونید که بعداز اعتیادو مرگ مشکوک و گروگانگیری و... حالا دیگه ما تو لشکاجان زورگیری هم داریم.داستان تا اونجا که ما خبرداریم از این قراره که دو نفر از آقایون معتادین به اسامی بهروز و کیوان  شبا خیابونو قرق میکردن و جلوی ماشینای غریبه رو میگرفتن بعدش به هرنحوی که شده ازشون پول زور میگرفتن که بالاخره گیر میفتن البته به شکلی عجیب مثل اینکه یه سری آقایون پلیس با لباس شخصی شب تو محل حاضر میشن و نقش مسافرو بازی میکنن باقی ماجراهم که دیگه معلومه کتک کاری و بگیر وببند میگن یکیشون دررفته ولی آقای بهروز خان حسابی کتک خورده(دمشان گرم!خوشمان آمد)به امید سرزمینی امن،آباد و آزاد

 

[ چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٥:٢٧ ‎ب.ظ ] [ محسن ] [ نظرات () ]

دیروز دو تا تصادف تو لشکاجان پیش اومد که یکیش مهم نبود ولی تو دومی یه موتوری زد به یه دوچرخه سوار به اسم فتح ا... کردعلیپور.گویا دست و پاش شکسته بنده خدا.ایشال که چیزی نیست!

[ چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٥:٢٥ ‎ب.ظ ] [ محسن ] [ نظرات () ]

تعجب نکنید هم من درست نوشتم هم شما درست خوندید.یک فرد روحانی به اسم سیدرضاحسینی زمینی به مساحت 1200 متر از خودش رو اختصاص داده به ساخت خانه ای که مخصوص روحانیون مسافر و مهاجر باشه.حالا کمیت و کیفیتش چطوره هنوز نمیدونیم.

ایشالا معلوم میشه!

[ سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ] [ محسن ] [ نظرات () ]

امروز تلفن آقای پرویز حسابی شورای محل به صدا درمیاد و گزارش یه سرقت عجیبو میده.ظاهرا دیشب یک نفر(یا چند نفر)که کلی خورده بودن به پیسی میرن سراغ صندوق نذورات آستانه لشکاجان و تخلیه میکنن حالا بگذریم که اصلا مبلغ قابل توجهی تو صندوق بوده یا نه اما در کل همچین اتفاقاتی اصلا خوب نیست که تو محل بیفته و علامت ناامنیه.احتمالا آقا دزده ایندفعه هم مثل خیلی از دفعات از چنگال تیز قانون در میره تا بعدحالا ببینیم چی میشه. خدا ریشه اعتیادو بکنه الهی.بگو آمین

 

[ سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ] [ محسن ] [ نظرات () ]

مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می‌گذارند.

دختر جوان به دلیل رفت‌و‌آمد‌هایی که به دربار شاه داشته، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می‌دهد.

دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می‌شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می‌کنند عقیده او را در ادامه ارتباط با نامزدش تغییر دهند. ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی‌شود .

تا اینکه یک روز مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه‌ای از اوستا بوده، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می‌بیند...

مهرداد اوستا ماه‌ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم‌حرف می‌شود.

سال‌ها بعد از پیروزی انقلاب، وقتی شاه از دنیا می‌رود، زن‌های شاه از ترس فرح، هر کدام به کشوری می‌روند و نامزد اوستا به فرانسه. در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می‌شود و در نامه‌ای از مهرداد اوستا می‌خواهد که او را ببخشد. اوستا نیز در پاسخ نامه او تنها این شعر را می‌سراید.



وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم

شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم


اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت

کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم


وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم

شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم


اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت

کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم


کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب

ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم


مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم

چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم


چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم

چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم


بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم

ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم


نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل

ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم


جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی

چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم


به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون

گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم


وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم

ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟

منبع: روزنامه خبر

[ شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ محسن ] [ نظرات () ]

هر زمان شایعه ای روشنیدید و یا خواستید شایعه ای را تکرار کنید این فلسفه را در

ذهن خود داشته باشید!

در یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود. روزی

فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود ، با هیجان نزد او آمد و گفت : سقراط

میدانی راجع  به یکی ازشاگردانت چه شنیده ام؟

سقراط پاسخ داد : ” لحظه ای صبر کن.قبل از اینکه به من چیزی بگویی از تو

می خواهم آزمون کوچکی را که نامش سه پرسش است پاسخ دهی.”مرد پرسید:

سه پرسش ؟ سقراط گفت : بله درست است. قبل از اینکه راجع به شاگردم با من

صحبت کنی ، لحظه ای آنچه را که قصدگفتنش را داری امتحان کنیم.

اولین پرسش حقیقت است.کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی

حقیقت دارد ؟ مرد جواب داد : ” نه ، فقط در موردش شنیده ام .”سقراط  گفت :

” بسیار خوب ، پس واقعا نمیدانی که خبردرست است یا نادرست.

حالا بیا پرسش دوم را بگویم ، ” پرسش خوبی ” آنچه را که در مورد شاگردم

می خواهی به من بگویی خبرخوبی است ؟ ” مردپاسخ داد : ” نه ، برعکس…

” سقراط ادامه داد : ” پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی درمورد

آن مطمئن هم نیستی بگویی ؟ ” مرد کمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.

سقراط ادامه داد : ” و اما پرسش سوم سودمند بودن است. آن چه را که می خواهی

در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است ؟ ” مرد پاسخ داد : ” نه ، واقعا…” سقراط نتیجه گیری کرد : ” اگرمی خواهی به من چیزی را بگویی که نه حقیقت دارد

و نه خوب است و نه حتی سودمند است پس چرا اصلا آن را به من می گویی ؟

 

حالا به دستورات دینی اسلام کار ندارم که ما رو از غیبت کردن نهی کرده، آیا به این سه پرسش سقراط عمل کنیم دیگه کسی غیبت میتونه بکنه؟؟

 

[ جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۸:٢۸ ‎ب.ظ ] [ محسن ] [ نظرات () ]

مدتیه که لشکاجان با یه دغدغه دست و پنجه نرم میکنه،اونم پیدا کردن یه دهیار مناسبه ،از قرار معلوم دهیار فعلی (یا شاید هم سابق )به دلایلی دیگه قادرنیست به کارش ادامه بده،به همین خاطر  شورای محل دست به کار شده و به دنبال یه گزینه مناسب برای جایگزینی میگرده دراین رابطه هم با بعضی صحبتهایی شده ولی اون چه که مسلمه اینه که پادرهوا بودن مسئله دهیاری باعث شده که شاید از برخی نکات لشکاجان از بعضی محلات همسایه عقب بمونه که این اصلا خوشایند نیست.به عنوان نمونه شاید بشه قضیه بی نظمی در بردن آشغالا از جلو در منازل تو لشکاجان رو نام برد.امیدواریم هرچه زودتر این قضیه هم ختم به خیر بشه

[ جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۸:۱٥ ‎ب.ظ ] [ محسن ] [ نظرات () ]

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند میشود

همه از هم میپرسند ” چه کس مرده است؟ ” چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .

یکی ذوق میکند که ترا بر روی برنج نوشته،‌یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌یکی ذوق میکند

که ترابا طلا نوشته ،‌یکی به خود میبالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و …

آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟

قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که ترا می خوانند و ترا می شنوند ،‌آنچنان به پایت

می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از ترا به

یک نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،

‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ،

‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .

آنانکه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،‌گویی که قرآن همین الان به ایشان

نازل شده است. آنچه ما باقرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب

جهالت کشیدیم

دکتر شریعتی

[ پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ] [ محسن ] [ نظرات () ]

یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگزاری امتحانات سال ششم دبیرستان به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که ''شجاعت یعنی چه؟'' محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود : ''شجاعت یعنی این'' و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته یود ! اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون ...استثنا به ورقه سفید او نمره 20 دادند فکر میکنید اون دانش آموز چه کسی می تونست باشه؟ دکتر شریعتی

واقعاً دکتر شجاعت رو در عمل معنی کرده بود.

 

[ پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ] [ محسن ] [ نظرات () ]

از اونجا که مسجد لشکاجان مدتهاست علمک گازش نصب شده و دیگه همه چیز واسه استفاده از این منبع طبیعی و این نعمت بزرگ فراهم شده یه عده از خیرین هم دست به کار شدن و دارن خانه خدارو تجهیز میکنن!تا حالا چند نفری چندتا بخاری واسه مسجد آوردن شاید فعلا باید مردم دلشون به همین خوش باشه که لااقل مسجد محلشون امسال گاز داره و اگه خدای نکرده امسال سرما شدید شد وبه مردم فشار اومد بتونن مثل همیشه به مسجد پناه ببرن،خوب اگه از من بپرسین میگم به خدا همینم غنیمته!از دست ما که کاری بر نمیاد غیر دعا!

 

[ پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ] [ محسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
امکانات وب