لشکاجان
اين وبلاگ دربردارنده مطالب و اخباري پيرامون روستاي سرسبز لشكاجان است،اميدوارم در اين راه با ما باشيد تا بتوانيم نام سبز لشكاجان را در فضاي مجازي جاودانه كنيم.متشكرم 
قالب وبلاگ

به بهانه 29 خرداد بیست وچهارمین سالروز درگذشت دکتر علی شریعتی:

"خداوندا به من کمک کن تا از آنهایی باشم که پول دنیا را می گیرند وبرای دین خرج می کنند،نه از آنها که پول دین را می گیرند و برای دنیا خرج می کنند." 

                                                                                           دکترشریعتی

علی شریعتی در دوم آذر سال ۱۳۱۲ در روستای کاهک در کویر مزینان در نزدیکی سبزوار زاده شد. پدرش محمد تقی شریعتی، موسس کانون نشر حقایق اسلام و مادرش زهرا امینی بود. پدر پدر بزرگ علی، ملاقربانعلی، معروف به آخوند حکیم، مردی فیلسوف و فقیه بود که در مدارس قدیم بخارا و مشهد و سبزوار تحصیل کرده و از شاگردان برگزیده ملاهادی سبزواری محسوب می‌شد.شریعتی تحصیلات ابتدایی خود را در دبستان ابن یمین در مشهد در سال ۱۳۱۹ آغاز کرد و به دنبال آن در سال ۱۳۲۵ وارد دبیرستان فردوسی مشهد شد. او پس از اتمام سیکل اول دبیرستان در سن شانزده سالگی؛ با هدف ادامه تحصیل وارد دانشسرای مقدماتی شد.

شریعتی تحصیلات دانشگاهی خود را در مشهد گذراند و تحصیلات عالی خود را در مقطع دکتری در سال ۱۳۴۱ در فرانسه و در رشته ادبیات ادامه داد. در سال ۱۳۴۳ به ایران برگشت و در مرز دستگیر شد. حکم دستگیری از سوی ساواک بود و متعلق به ۲ سال پیش یعنی در هنگام خروج از ایران که به همان دلیل معلق مانده بود و در عین حال لازم‌الاجرا بود. بعد از بازداشت به زندان قزل‌قلعه در تهران منتقل شد. اوائل شهریور همان سال بعد از آزادی به مشهد برگشت.

در جریان وقایع ۳۰ تیر سال ۱۳۳۱ اولین بازداشت او رخ داد و این اولین رویارویی او و نظام شاهنشاهی بود. در تاریخ ۲۴ تیر سال ۱۳۳۷ با پوران شریعت‌رضوی همکلاسیش ازدواج کرد. او تحت تاثیر سنتهای خانواده‌اش، بویژه افکار نوگرایانه پدرش محمدتقی شریعتی، قرار گرفت. پدربزرگش آخوند حکیم و عموی پدرش عادل نیشابوری از دانشمندان فقه، فلسفه و ادب به‌شمار می‌آمدند. پدرش «کانون نشر حقایق اسلامی» مشهد را بنیان نهاد و از مبتکرین و آغازگران جنبش نوین اسلامی به‌حساب می‌آید.

شریعتی از پیرامون به مرکز مبارزه وارد شد و به شاخه مشهد نهضت مقاومت ملی به رهبری سید محمود طالقانی مهندس مهدی بازرگان و یدالله سحابی پیوست. علی شریعتی یکی از سخنگویان و فعالان آتشین این نهضت علیه سلطه و استثمار غرب در ایران بود. فعالیتهای بیدارگرانه‌اش باعث دستگیری او در سال ۱۳۳۶ و انتقال فوری‌اش به زندان قزل‌قلعه در تهران به مدت هشت ماه شد.

پرونده:Shariati-pooranshariatrazavi.jpg

پس از قبول شدن در بورس تحصیلی، علی شریعتی برای مدتی دست از فعالیتهای سیاسی کشید و برای ادامه تحصیلات عالیه به فرانسه رفت. وی اندکی پس از رسیدن به پاریس به گروه فعالان ایرانی نظیر ابراهیم یزدی، ابوالحسن بنی‌صدر، صادق قطب‌زاده و مصطفی چمران پیوست و در سال ۱۳۳۸ سازمانی بنام «نهضت آزادی ایران» (بخش خارج از کشور) بنیان گذاشته شد. حدود دو سال بعد شریعتی دو جبهه تحت نامهای جبهه ملی ایران در آمریکا و جبهه ملی ایران در اروپا را تأسیس کرد. در جریان کنگره جبهه ملی در ویس‌بادن (جمهوری آلمان فدرال) در اوت ۱۹۶۲، شریعتی با توجه به قدرت فکری و قلمی‌اش، بعنوان سردبیر روزنامه فارسی‌زبان جدیدالانتشار ایرانی در اروپا یعنی «ایران آزاد» انتخاب شد. اولین شماره این نشریه در ۱۵ نوامبر ۱۹۶۲ منتشر گردید. این نشریه دیدگاه‌های روشنفکران ایرانی خارج و نیز واقعیتهای مبارزات مردم ایران را منعکس می‌کرد.


شریعتی از آبان ماه ۱۳۵۱ تا تیر ماه ۱۳۵۲ به زندگی مخفی خود روی آورد. ساواک به دنبال او بود و از تعطیلی حسینیه ارشاد به بعد، متن سخنرانی‌های شریعتی با اسم مستعار به چاپ می‌رسید. در تیر ماه ۱۳۵۲، علی شریعتی در نیمه شب به خانه‌اش مراجعه کرد و دو روز بعد به شهربانی مراجعه کرد و خودش را معرفی کرد. بعد از آن روز به مدت ۱۸ ماه به انفرادی رفت.

وی در ۲۹ خرداد ۱۳۵۶ در حالیکه سه هفته از سفرش به انگلستان می‌گذشت، در ساوت همپتون درگذشت. دلیل رسمی مرگ وی حمله قلبی اعلام شد(هرچند مرگ وی به دلیل نداشتن سابقه‌ی بیماری قلبی مشکوک بود. شریعتی وصیت کرده بود که وی را در حسینیهٔ ارشاد دفن کنند، ولی در قبرستانی کنار آرامگاه زینب کبری، در شهر دمشق نگهداری می‌شود و خانواده اش هزینه نگهداری جسد وی را متقبل شدند.

شریعتی یکی از متفکران مسلمان بود و در عین حال، رویکردی نقادانه نسبت به برخی از باورهای مذهبی داشت. او به‌طور خاص، تشیع صفوی را مظهر سنت مسخ شده می‌داند و آن را توام با اسارت‌پذیری، خرافه، تقلید و جبرگرایی معرفی می‌کرد. وی همچنین از نگاه سطحی به مدرنیته نیز انتقاد می‌کرد و معتقد بود که راه پیشرفت و ترقی ملت‌های شرقی، متفاوت از راهی است که غرب پیموده‌است. البته استفاده آگاهانه از تجربیات مدرنیته در غرب، مورد پذیرش شریعتی قرار داشت. شریعتی، محمدرضا حکیمی را به عنوان وصی خود جهت هرگونه دخل و تصرف در آثارش انتخاب کرده است.

آثار

  • با مخاطب‌های آشنا
  • خودسازی انقلابی
  • ابوذر
  • بازگشت به خویشتن
  • ما و اقبال
  • تحلیلی از مناسک حج
  • شیعه
  • نیایش
  • تشیع علوی و تشیع صفوی
  • جهت‌گیری طبقاتی در اسلام
  • تاریخ تمدن جلد۱
  • تاریخ تمدن جلد۲
  • هبوط در کویر
  • تاریخ و شناخت ادیان جلد ۱
  • تاریخ و شناخت ادیان جلد ۲
  • اسلام‌شناسی۱ درس‌های حسینهٔ ارشاد
  • اسلام‌شناسی۲ درس‌های حسینهٔ ارشاد
  • اسلام‌شناسی۳ درس‌های حسینهٔ ارشاد
  • حسین وارث آدم
  • چه باید کرد؟
  • زن
  • مذهب، علیه مذهب
  • جهان‌بینی و ایدئولوژی
  • انسان
  • انسان بی‌خود
  • علی، حقیقتی بر گونهٔ اساطیر
  • بازشناسی هویت ایرانی- اسلامی
  • روش شناخت اسلام
  • میعاد با ابراهیم
  • اسلام‌شناسی
  • ویژگی‌های قرون جدید
  • هنر
  • گفتگوهای تنهایی (دو جلد)
  • نامه‌ها
  • آثار گونه‌گون (دو جلد)
  • آثار جوانی (دو جلد)
  • آری، اینچنین بود برادر

 

 

 نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد 

     نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت 

           ولی بسیار مشتاقم 

                که از خاک گلویم سوتکی سازد، 

            گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش 

                                      و او یکریز و پی در پی  

                 دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد 

                                   و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد، 

                بدین سان بشکند در من، 

                                       سکوت مرگبارم را......... 

و اگر خفه ام کنند
   

      سازش نخواهم کرد 

              و حقیقت را قربانی مصلحت نمیکنم

                  و اما آن قوم اگر موفق شدند که مرا بردار کشند
 

                 و یا همچون عین القضاة شمع آجین کنند
 

                   و یا مانند ژوردانو در آتشم بسوزانند

            حسرت شنیدن یک آخ را هم بردلشان خواهم گذاشت...

[ جمعه ٢٧ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٦:۱۸ ‎ب.ظ ] [ محسن ] [ نظرات () ]

فرارسیدن میلاد مولود کعبه حضرت علی(ع) و روز پدر بر همه شما عزیزان و پدران گرامیتان و باز به خصوص پدرانی که به این وبلاگ سر می زنند مبارک باد.قلب

 آلبوم و آرشیو کارت پستال ها | کارت پستال ولادت امام علی (ع) - روز پدر | www.vefagh.co.ir

[ چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢٢ ‎ب.ظ ] [ محسن ] [ نظرات () ]

سلام،راستش سخت درگیره مسائل مربوط به کارم هستم،واسه همین وقت نکردم مطلبی آماده کنم،ضمن اینکه اتفاق خاصی هم نیفتاد! اما اینک توجه شمارا به چند خبر کوتاه جمع میکنم!:

اولی اینکه چند روز پیش که آقای جعفر عبدالعلیپور و خانواده که از بیرون میرن خونه میبینن کل خونه بهم ریخته و یکی همه چیزو بهم زده طوری که دنبال یه چیزی میگشته انگار! البته میگن ایشون همون عصر کلی پول از بانک گرفته بوده و احتمال داره که یکی از این جریان اطلاع داشته،ولی معلوم نیست هنوز که آیا چیز خاصی رو بردند یا نه!

 

دومیش اینکه تا همین چندوقت پیش کل اهالی لشکاجان تو کفه یه جایی واسه ورزش و بازی به خصوص والیبال بودن! اما حالا ظاهرا یه دونه زمین بسشون نیست و حالا کنار خیابون نزدیک کارخونه چای معین اقدام به احداث یه زمین والیبال دیگه کردن،که اگه بخوایم مدرسه راهنمایی دخترانه رو هم درنظر بگیریم میشه سه جا واسه والیبال که آمار قابل توجهیه!نیشخند راستی تو کویه هم تا پارسال نونوایی نبود اما حالا به فاصله 100 متر دوتا نونوایی بربری وجود داره!جل الخالق!

و سومی هم اینکه کار ساخت مسجد لشکاجان علیا هم که تا حالا هزینه زیادی بابتش داده شده دیگه کم کم داره تموم میشه،به زودی خبرای کاملتری ازاین موضوع میزارم!

منتظر مطلب بعدی باشید!زود برمیگردم...قلب

 

[ دوشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٢:٤٧ ‎ب.ظ ] [ محسن ] [ نظرات () ]

میخواستم این شعرهارو چندوقت دیگه بزارم تو وبلاگ ولی چون خیلیا خواسته بودن شعر گیلکی بزارم به خاطر همین این چندتا دوبیتی گیلکی از احمد ارض پیما تقدیم شما:

توضیح:بعضی کلمات در گیلکی طوردیگری تلفظ می شوند مثل اگر که در گیلکی اخر(با فتحه الف)خوانده می شود،ضمنا هرجا نیاز به توضیح وترجمه بود نوشتم.

ئی دونیا مئن می بال هیشکی نیته             هیزاررچ بشکسه،هنده خو بیته

ننیشتم،چشمونه راسر نداشتم                  ویریسام،رابشوم درده کیشیته

                                                  ***

می یارویاور ئی دنیا می دس بو                  اخر می دس نبی دونیا قفس بو

خجیر هیسه،هیسم ساق و سلامت          نه ویلا اولین دشمن می کس بو

ت:نه ویلا=وگرنه

                                                 ***

تره میرم می واسه بکونی تو                    سوجانم توخم و تشکه چشمونه خو

نهم فانوسه می چشمه تی راسر            بوتویی،روشنابی،عین آفتو

ت:تو درمصراع اول=تب

                                                ***

برای خواندن باقی اشعار روی ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ] [ محسن ] [ نظرات () ]

یاد وخاطره امام راحل(ره)گرامی باد:

    از غــــم دوست، در این میکده فــــریاد کشم      

    داد رس نیست کـه در هجر رخش داد کشم

  داد و بیــــداد که در محفل مــــا رندى نیست       

کــــه بــــرش شکوه بــرم، داد ز بیداد کشم

  شادیــــم داد، غمم داد و جفـــــــــا داد و وفا       

بــا صفـــا مـــنّت آن را کـه به من داد، کشم

عـــــاشقم، عــــاشق روى تو، نه چیز دگرى       

بــــار هجــــــران و وصالت به دل شاد، کشم

در غمت اى گل وحشىِ من، اى خسرو من       

جــــور مجنــــون ببـــــرم، تیشه فرهاد کشم

مُـــــردم از زنـــدگىِ بى تو که با من هستى      

طــــرفه ســرّى است که باید برِ استاد کشم

سالهــــا مـــــى گــــــذرد، حادثه ها مى آید       

انتظـــــار فـــــــرج از نیمـــــه خــــــرداد کشم

                                                                       روح الله الموسوی الخمینی

[ جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ] [ محسن ] [ نظرات () ]

اینم چندتا عکس تازه از لشکاجان،امیدوارم که خوشتون بیاد،فعلا اینا تقدیم شما تا ایشالا به زودی چندتا عکس جدید بذارم.به زودی...

برای دیدن بقیه عکسها روی ادامه مطلب کلیک کنید...


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٥:٥۸ ‎ب.ظ ] [ محسن ] [ نظرات () ]

حدود ده روز پیش تو یه روز بارونی مهمون کسی شدم که چندماهی بود که ندیده بودمشون،واقعا روز خوبی بود وگفتگوی صمیمی و لذت بخشی با شاعر اهل معرفت لشکاجان داشتم،گفتگو رو ضبط کردم و دارم برمیگردونم به متن و بعد هم تایپ،هرچند گفتگو طولانی بود ولی دوست دارم کلش رو اینجا بذارم تو وبلاگ،مسلما این کار طول میکشه ولی فعلا یک بخش رو آماده کردم،مسلما کل گفتگو رو باید در چندین قسمت براتون بذارم ولی فعلا این قسمت اول تقدیم شما!:

- آقای ارض پیما شما متولد چه سالی هستید؟یه کم از دوران کودکیتون برامون بگید.

البته مجلاتی مثل مجله آوای سبز که زحمتشو آقای آرام کشیدند و مجلات دیگر بیوگرافی هایی از من دارند .من متولد 15 اردیبهشت 1327 هستم.در یک خانواده روستایی زحمتکش و در یک خانه کاهگلی مثل همه به دنیا آمدم و تمام مشکلات ومعضلاتی که یک جامعه روستایی می تواند داشته باشد را تجربه کرده ام.و از همان بچگی یک روحیه پرسشگری در خودم احساس میکردم که در مورد همه چیز جهان هستی سوال می کردم.در مورد شب ،روز و سایر پدیده ها مثل خیلی آدمای دیگه همیشه سوال داشتم.

 

-پس با این حساب ما تولدتون رو هم بهتون تبریک میگیم منتها با دوهفته تاخیر و از خدا براتون بیش از صد و بیست سال عمر با عزت آرزومندیم.

 

خیلی متشکرم.

 

-آقای ارض پیما شما تقریبا از کی متوجه شدید که شاعرید؟و اولین شعری که گفتید اصلا یادتونه؟

 

-بله خوب تقریبا یادمه،حدودا چهارده پانزده سال داشتم و برای خودم یه چیزایی میگفتم که حتی معنیش هم نمیدونستم چیه!مثلا یکیش این بود:

یار باخود تار دارد من به دست خویش عود

دست من در لابلای عود بود

که اکثرا موزون بود و ریتم داشت.البته قبل از اون پدر یا مادرم دقیق یادم نیست یه جزوه ای به من داده بودند که در رابطه با مولا علی(ع) بود که با من شرط بندی کرده بودن که اگه بتونی اینو حفظ کنی جایزه خوبی داری کل مجموعه الان یادم نیست ولی مطلعش این بود:

در حدیث است که روزی علی عمرانی

شافع روز خلایق به بر سبحانی...

که من اینو حفظ کرده بودم و این شعر یک هارمونی خاصی داشت که تا مدتها تو گوشم بود و بعد یواش یواش چون پدرم هم قرآن خوان و به قول معروف کربلایی بود حالت موسیقیایی قرائتش و یک سری مسائل دیگه و موسیقی هایی که از رادیو پخش می شد و از همه مهمتر خواندن خانم هایی که به مزرعه و یا باغ چای می رفتند و به خصوص طبیعت،پرندگان و چرندگان تاثیر شگرفی روی ذهن من و روحیه من گذاشتن تا از این علائم چیزی یاد بفهمم.

- با این حساب طبیعت روی شما خیلی تاثیر داشت.

البته،من زندگیمو مدیون طبیعتم.

-پس اگر شما متولد شهر بودید به خصوص شهرهای بزرگ ممکن بود اینقدر روحیه شاعری نداشته باشید و این حس پرورده نشه؟

احتمال داره یا اینکه ابزار شعرم ابزار شهری می شد تا روستایی.چون طبیعت بزرگترین معلم منه و من هنوزم سعی میکنم به طبیعت وفادار باشم و بیشتر مضامین شعر من از طبیعته و ازش لذت میبرم.

-اولین شعر رسمیتون چی؟اونو یادتونه؟

قبلش اینو بگم که خوب اون موقع کسی نبود که آدم ازش سوالی بپرسه یا منبعی در اختیار آدم بگذاره

-اصلا اون موقع مدرسه بود؟

نه مدرسه هنوز تو لشکاجان نبود و سیستم مکتب خانه ای بود،کنار خانه داییم مرحوم اسدا... خرگامی یک ملاخانه بود در واقع یک خانه قدیمی دوطبقه بود یک آقایی بود به نام آقای ورودی که طالقانی بود و به ما مشق میکرد.ما حدود ده دوازده نفر بودیم یادمه یه ترکه دراز داشت که از دور همه رو تنبیه میکرد.

ملاخانه یه حالت خشنی بود و این زدن ها هم برای من سوال بود و قابل هضم نبود تا اینکه یه بار منو زدن ومن دیگه به ملا خانه نمی رفتم که و پدرومادرم همیشه سعی میکردن منو به زور به ملاخانه ببرن و هربار که منو میبردن اونجا بند نمییشدم و فرار میکردم و میرفتم خونه دایم حاج قاسم که پناهگاهی بود برای من و اگه تا یه ماه هم خونه نمیرفتم کسی کارم نداشت.حرف من این بود که چرا باید بزنن اگه ما نمیفهمیم خوب به ما بفهمونن نه اینکه بزنن.بگذریم تا اینکه یه روز مرحوم پدرم دست منو گرفته بود و کشون کشون منو می برد به مکتب تا اینکه مرحوم یوسف خان ما رو دید و جریان رو که فهمید به پدرم گفت که هیچ کاری زورکی نمیشه و ولش کن و از اونجا دیگه پدرم کاری به کاری ما نداشت سال بعد مارو برد تو مدرسه بازگانمحله (بعد از پل) همونجایی که الان یه مدرسه دخترانه است،اونجا یه ساختمان قدیمی بود که سه تا اتاق داشت که دوتاش کلاس درس بودن و تو هر اتاق هم دوسه تا پایه باهم مینشستن گرداننده اش هم آقای موسی پور بود که معلم ما هم بود درس هم خیلی سنگین بود اون موقع و خیلی هم باما کار نمیکردن رو این حساب من و خیلی های دیگه سال اول رو رد شدیم بعد از کلاس یک دیگه ما به همراه خانواده رفتیم به سمت رودسر،پدرم کنار بانک ملی یه مغازه خرید و عطاری داشت ومادیگه شهر ساکن شدیم.

-با این حساب میشه گفت که شما تا حدودی متمول بودین؟

نه به اون صورت ولی پدرم چون خیلی از جنجال و سروصدا وبگومگو و این مسائلی که غالبا تو روستا هست خوشش نمی اومد و دنبال یه زندگی آرام بود و ما روبرد به رودسر.

-شما چندتا برادر خواهر بودید؟

به حرف مادرم قبل از من دوتا بچه دیگه بودن که نموندن با این حساب من سه تا برادر و خواهر دارم که من بزرگترینم.

ادامه دارد...

 

 

 

[ شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ محسن ] [ نظرات () ]

در سال 1264 هجری قمری، نخستین برنامه ‌ی دولت ایران برای واکسیناسیون به فرمان امیر کبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانی ایرانی را آبله ‌کوبی می ‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله ‌کوبی به امیر کبیر خبر دادند که مردم از روی ناآگاهی نمی‌ خواهند واکسن بزنند! به ‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس ‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان می ‌شود هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته اند، امیر بی‌ درنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می کرد که با این فرمان همه مردم آبله می ‌کوبند.

اما نفوذ سخن دعانویس ‌ها و نادانی مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شماری که پول کافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله ‌کوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبار ها پنهان می ‌شدند یا از شهر بیرون می ‌رفتند. روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه ‌ی شهر تهران و روستا های پیرامون آن فقط سی ‌صد و سی نفر آبله کوبیده اند.

در همان روز، پاره دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند.
امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که برای نجات بچه هایتان آبله ‌کوب فرستادیم.
پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده می‌ شود.
امیر فریاد کشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی.
پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمی‌ گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز. چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود.

این بار امیر کبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانی امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مرده اند. میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور می ‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین های ‌های می‌ گرید. سپس به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچه ‌ی شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک ‌هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی که ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم.

میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده اند. امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس ‌ها بساطشان را جمع می ‌کنند. تمام ایرانی ‌ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می‌ گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند.

[ پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٦:۱٤ ‎ب.ظ ] [ محسن ] [ نظرات () ]

اگر شما 4 نان خوشمزه داشته باشید ولی 5 نفر باشید یک نفر هست که از مزه آن نان خوشش نمی آید و آن یک نفر((مادر)) است!

میلاد حضرت فاطمه(س) و روز مادر و زن بر همه شما عزیزان و مادرای گلتون و به خضوض به خانوما و مادرایی که همپای همیشگی ما تو این وبلاگن مبارک!قلب

ما تو این پست منتظر جمله های زیبای شما دوستان درباره مادر هستیم،هر تعدادم که باشه مشکلی نیست.در آخر شعر معروفی از ایرج میرزا درباره مادر تقدیم شما:

گویند مرا چو زاد مادر پـسـتـان به دهان گرفتن آموخت

شب ها بر ِ گاهواری من بیدار نشست و خفتن آموخت

دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه ی راه رفتن آموخت



یک حرف و دو حرف بر زبانم الـفـاظ نهاد و گفتن آموخت

لبخند نهاد بر لـب مـن بـر غـنچه ی گل شکفتن آموخت

پس هستی من ز هستی اوست

تا هستم وهست دارمش دوست


[ یکشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٥:۳٥ ‎ب.ظ ] [ محسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
امکانات وب