لشکاجان
اين وبلاگ دربردارنده مطالب و اخباري پيرامون روستاي سرسبز لشكاجان است،اميدوارم در اين راه با ما باشيد تا بتوانيم نام سبز لشكاجان را در فضاي مجازي جاودانه كنيم.متشكرم 
قالب وبلاگ
‏ نگاهی به جلسة مهرماه شب شعر طنز شکرخند فرهنگسرای ارسباران
‏ دو قدم مانده به صبح در شکرخند!
ارمغان زمان فشمی‏


شروع برنامة این ماه چون مصادف با گرامیداشت هفته دفاع مقدس شده بود، با صحبت‌هایی در این خصوص آغاز شد. رضا رفیع، حضور طنز را در میادین جنگ تحمیلی، یکی از خصوصیات بارز آن ذکر کرد و لبخند را از نشانه‌های بسیجیان مردمی آن دوران دانست و از پیرمردی بسیجی یاد کرد که بر پشت لباس خاکی اش به زبان طنز نوشته بود: «ورود هرگونه تیر و ترکش ممنوع»!. . . . خانم ملک فرنود نیز این ماه در سمت اجرای برنامه شرف حضور داشت که وجود او باعث دلگرمی جماعت نسوان جلسه است. اگرچه خود رفیع هم مدافع حقوق زنان است؛ اما بالاخره مرد است دیگر!‏

‏ «شادی محمودیان» که چند جلسه‌ای بود که نبود، درآغاز چهل وهفتمین شکرخند، پس از خوشامدگویی رفیع، با خواندن شعری خطاب به ایشان از کارتی بودن جلسه گلایه کرد: ‏

‏ مانده بودم پشت در اما دلم خشنود بود ‏

‏ خاطرم دلشاد از آن ایام مهرآلود بود ‏

...‏ ناگهان دیدم خرامان سوی سالن می‌روید ‏

‏ با خودم گفتم که حتماً باب خیری می‌شوید ‏

....‏ با هزاران زور و زحمت ساختم خود را عیان ‏

‏ سرتکان دادید؛ یعنی در همان حالت بمان! ‏

....‏ گرچه می‌گفتند بدخواهان رفیع افسرده بود ‏

‏ من تصور می‌کنم روزه شما را برده بود!‏

‏ ‏رضا رفیع در توضیح موضوع گفت: «اتفاقاً پیش از شروع جلسه هم خانم نوجوانی با حفظ موازین جلو آمد یقة مرا گرفت و من بلاتشبیه حالت وزیر استیضاح شده‌ای را داشتم که باید پاسخگو می‌بودم که مثلاً چرا شکرخند را مثل آدم برگزار نمی‌کنم؟! در حالی که من تا آخرین قطرة لبخندی که بر لب دارم، یا تا آخرین قطرة خونی که بر لب. .. (خودتان جمله بندی را درست کنید!) دیدید که این خانم در شعر طنزش اقرار صریح کرد که من افسرده ام. خودش «شادی» است، بقیه را افسرده می‌بیند!‏

رضا رفیع، همچنین ورود موفقیت‌آمیز منشور کورش کبیر را از مسقط الرأس کفر، لندن، به کشورمان تبریک گفت و یاد آور شد که طبق شایعاتی موجود، در قسمتی ازاین استوانة گلی که کنده شده، گویا راجع به خوشه بندی هم اشاراتی شده بوده است!‏

او سپس حکایت ملیحی را تعریف کرد: «دکتر جراح با لباس سبز از اتاق عمل بیرون آمد. . . رنگش را اصلاح می‌کنم: با لباس ِ حالا یک رنگی(!). . . چرا می‌خندید؟ درآمدن جراح خنده داشت؟. . . به مردی که پشت در منتظر بود گفت: متأسفانه خانمتان شرایط خوبی ندارد. او تا آخر عمر فلج شده؛ به طوری که نمی‌تواند کوچکترین کارهایش را هم خودش انجام بدهد. شما باید به او غذا بدهید و حمامش کنید. حتی نمی‌تواند حرف بزند؛ چون تارهای صوتی‌اش شدیداً آسیب دیده‌اند. . . .». رنگ از صورت مرد پرید و آهسته به دیوار تکیه داد. سرش گیج رفت. نزدیک بود بیهوش بشود که دکتر دستی بر شانه او زد و با لبخند گفت: نترس، شوخی کردم بابا؛ زنت همان اول مرد!»‏

رفیع در ادامه برای ماستمالی کردن بی معرفتی بعضی ازمردها که با این حکایت به آن اشاره کرده بود، گفت: «البته این حکایتی بیش نیست. به افتخار همة همسرانی که. . .» یک نفر از پشت سر ما بلند گفت: «همان اول می‌میرند!»‏

‏ «فهیمه داودی مقدم» خانم طنزپرداز دیگری بود که برای اولین بار در شکرخند شعر می‌خواند: ‏

‏ نوجوانی را چه آسان باختم

‏ هوش خود را پشت سر انداختم‏

‏ کاش جای شیطنت در خانه مان

‏ یک عدد بمب اتم می‌ساختم!‏

در اینجا رضا رفیع اعتراض کرد که: «فکر نمی‌کنید شعرتان بدآموزی داشته باشد؟ فردا اگر یکی برود توی آشپزخانه‌اش بمب بسازد، تکلیف چیست؟!» خانم داودی جواب داد: «پس برویم توی یک کار لطیف تر؟»‏

ـ بله؛ یک بمب لطیف تر!. . . (رفیع گفت!)‏

بمب لطیف‌تر خانم داودی مقدم، شعری بود در باب گروه‌های جدید موسیقی که صدای انواع ساز را بدون نمایش تحریک‌آمیز سازها و با استفاده از حنجرة طلایی خودشان در می‌آورند!: ‏

‏ مژده بدین تو موسیقی ایران

‏ نابغه‌ها دارن میان به میدان

‏ با دهن و حنجره و حلقشون‏

‏ ساز می‌زنن خیلی قشنگ و آسون...

‏ «احمد سنایی» شاعر بعدی بود که پشت تریبون رفت و ضمن عذرخواهی از ایرج میرزا به خاطر اشکال وزنی مصرع دوّم، گفت: ‏

‏ گویند مرا چو زاد مادر

‏ پستونک(!) به دهن گرفتن آموخت‏

‏ من بوسه زنم به دست مادر‏

‏ زاین کار خوشی که بر من آموخت!‏

آقای «هوشیار» بعد از خواندن شعری که با مصراع «آن که دائم در تمام کار خود وسواس دارد» شروع می‌شد، برای خداحافظی گفت: «با عرض معذرت» و صحنه را ترک کرد. ما هرچه فکر کردیم چرا ایشان معذرت خواهی کرد نفهمیدیم. به خصوص آن که خیلی‌ها خیلی چیزها می‌خواندند که معذرت خواهی لازم داشت؛ اما نمی‌کردند!‏

‏ «رحیم رسولی»، شاعر بسیار خوش ذوق و تیزبینی است که تمام شعرهایش را باید با ولع گوش داد: ‏

‏ به نام خداوند خیلی وسیع

‏ خداوند ما و رضای رفیع

‏ ـ رفیع: احسنت!‏

‏ خداوند عدل و خداوند داد‏

‏ چنین گفت فردوسی پاکزاد

‏ که رحمت برآن قبر خیلی بلند

‏ که از باد و باران نیابد گزند

‏ توانا بود هرکه احمق بود‏

‏ خصوصاً اگر خنگ مطلق بود!‏

شعر بعدی ایشان، «مناجات ضد تروریست» نام داشت که آن را به کسانی تقدیم کرد که معتقدند: ‏

‏ تن آدمی شریف است، نه جان آدمیت

‏ و همین لباس شخصی است نشان آدمیت!‏

رضا رفیع با یادآوری سفرآقای احمدی نژاد به نیویورک به شوخی گفت: ‏

‏ آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

‏ هرکجا هست خدایا نگهش می‌دارش!‏

‏ «محمدرضا ستوده»، مدتهاست در کار سرودن رباعی و دوبیتی است. این رباعی را ببینید: ‏

‏ شیرینی ِ‌تر نخواهم از قنادی

‏ یا قد بلند حامد حدادی

‏ ‌ای کاش که رانندة تاکسی بودم

‏ بی واهمه نعره می‌زدم: آزادی!‏

در بخش بعدی برنامه، فیلم کوتاهی از خبرگزاری موسوم به پارسینه دیدیم که صحنه‌هایی از یک اتاق عمل را نشان می‌داد با حضور پزشک جراحی با لباس سبز غیرسیاسی(!) که در حین عمل جراحی‌اش مشغول خواندن «مرغ سحر» با آواز بلند بود و وقتی در یک لحظه به دوربین نگاه کرد، چنان صدایش را اوج داد که تمام سالن از خنده منفجر شد!‏

از نظر رضا رفیع، مرتبط‌ترین بخش ترانة مورد نظر با اتاق عمل همانجاست که گویی از زبان مریض بیچاره و بیهوش تحت عمل می‌گوید: «دست طبیعت گل عمر مرا مچین»!. . . چرا که به گمان رفیع احتمالاً مجلس ترحیم آن عزیز از دست رفته، روز بعد از عمل جراحی فوق برپا شده است. ‏

یک نفر از حضار(یعنی راستش مهندس کاوه) هم در این زمینه نظر جالبی داشت که با صدای بلند عنوان کرد: «احتمالاً آن روز متخصص بیهوشی نیامده و دکتر آواز می‌خوانده تا بیمار بیهوش شود!»‏

‏ «مهدی استاد احمد» برای اولین بار بود که بعد از فوت پدرش به شکرخند می‌آمد. او شعرش را این طور در مذمْت پاره‌ای از لباس‌های ناجورشروع کرد: ‏

‏ شلوارا کوتاهه، مانتوها چسبونه‏

‏ دوهزارتا لیلی واسه هر مجنونه

‏ من چقد خوشبختم همه‌چی آرومه‏

‏ مانتوها چسبونن، همه‌چی معلومه!. . . ‏

رضا رفیع گفت: «می‌خواستم بگویم یک چیزی بخوان که روح پدرت معــذْب نشود!» و استاد احمد که رشتة کلام از دستش در رفته بود و مجبور بود شعر را از اول بخواند، با لبخندی زیرپوستی گفت: «شما که باعث شدید دوبار بخوانمش که!. . . .»‏

رضا رفیع با خواندن بخشی از کتاب «فرهنگ جبهه»، به ذکر شوخ طبعی‌های رزمندگان هشت سال دفاع مقدس پرداخت. مثلاً از مشاعرة چندتا از رزمندگان اهل شعر در سنگر گفت که چون یکی ازهمسنگرانش شعر مورد نظر او را می‌خواند که: «دوست دارم شمع باشم، در دل شب‌ها بسوزم. . .»؛از روی عصبانیت و شوخی به او می‌گوید: «جای شمع، آدم باش؛ شمع بودنت پیشکش! مرد حسابی، من این شعر را می‌خواستم بخوانم!»‏

پس از آن «علی مظفر»، شعر «حکمنی» خود را برایمان خواند: ‏

زندگی، زندان و زن، زنبور داری حُکمَنی

هم فرشته، هم پری، هم حور دارد حُکمَنی

آدمی، روح خداوند است در روی زمین

آدمی هم، هاله‌ای از نور دارد حُکمَنی

هر کسی داد انالحق زد، مگو دیوانه ایست

کاستی در جیب، از منصور دارد حُکمَنی

هرکجا هرکس، گریبانت به نامردی گرفت

عقل می‌گوید خفه، چون زور دارد حُکمَنی

‏ قرار شد فیلم کوتاهی به نام «مرض» را ببینیم. رضا رفیع با اشاره به اتاق فرمان از آنها خواست تا این فیلم را حاضر کنند و چند بار هی اسم فیلم را خطاب به اتاق فرمان تکرار کرد: «فیلم مرض. . . مرض. . . مرض. . .»؛ وچون واکنش دست‌اندر کاران اتاق فرمان کمی به طول انجامید، ناخودآگاه لحن ِ بیان مجری در گفتن ِ «مرض» یک مقداری بلانسبت دوستان، حالت دوپهلو پیدا می‌کرد!‏

‏ «مرض» فیلم جالبی بود. در داروخانه، دکتر داروهای هربیمار را با ذکر بیماری او تحویل می‌داد؛ مثلاً می‌پرسید چه کسی میگرن دارد؟ و دارو را می‌داد. در نهایت دو بیمار باقی می‌مانند که هیچ کدام حاضر نمی‌شد زیر بار بواسیر داشتن برود! تا آن که دکتر نام بیماری نفر آخر را که خواند، روی تلفظ اسمش بوق گذاشته شده بود ودر این هنگام بود که آن بیمار بواسیری، نگاه غضبناک پرسشگری به بغل دستی‌اش انداخت و با صدای بلند گفت: آقا من بواسیر دارم!‏

ازآنجا که آقای فخیمی متخلص به «مرآت» به یک مجلس عروسی دعوت داشتند، به عنوان نفربعدی برای شعرخوانی فراخوانده شد. رضا رفیع به ایشان گفت: «سلام ما را به عروس و داماد برسانید!» و جواب شنید: «خودت کی بساط عروسی را راه می‌اندازی؟!»‏

ایشان با اشاره به فیلم آوازخوانی جراح در اتاق عمل، گفت: «ظلم دکتر، جور امداد، قلوة من داده بر باد!» و سپس شروع به شعرخوانی کرد با این مطلع: ‏

‏ تنعمات بهشتی کپک نخواهد زد‏

‏ کسی عیال خود آنجا کتک نخواهد زد!. . . ‏

در شکرخند این نوبت، تعداد خانم‌های طنّاز به طورمحسوسی افزایش پیدا کرده بود؛ به گونه‌ای که بعد از «ندا اظهری»، «مهوش قیاسی نیک» فراخوانده شد و رضا رفیع گفت: «اسمشان که آشناست. حالا بیایند روی سن تا ببینیم چهره شان هم آشنا هست یا نه!»

پس از آن، «ارمغان زمان فشمی»(یعنی خودم!) را صدا کردند که گفتم شعری نیاورده ام. با این حال وقتی خانم ملک فرنود به خواندن مطلبی در مورد «انواع ازدواج‌های پیشنهادی» پرداخت که از اینترنت پیدا کرده بود، متوجه شدم که آن مطلب، نوشته من است! پس، از خداخواسته، همان را در اینجا می‌آورم: ‏

‏* ازدواج مسلّم: ازدوا ج اول که حق مسلم هر مردی است. ‏

‏* ازدواح مفرّح: مردی که از یکنواختی زندگی با همسر اولش خسته شده است، برای تفریح زن دیگری بگیرد. ‏

‏* ازدواج موجّه: چرا مردی که زن اولش بچه دار نمی‌شود یا بیماری دارد، به بهانه‌های واهی مثل مردانگی و انسانیت و تن دادن به قسمت و صبر در امتحان الهی، به پای او بماند؟ خب موجه است که در این هنگام هرچه زودتر برای ازدواج بعدی‌اش اقدام کند. ‏

‏* ازدواج متمّم: مرد ببیند چه صفاتی را دوست داشته که زن اولش ندارد؛ آنگاه زنی بگیرد که آن صفت‌ها را داشته باشد. ‏

‏* ازدواج مثلث: مرد تقوی پیشه کرده و به سه زن قناعت نماید. ‏

‏* ازدواج مربع: مرد تمام چهار زنی را که شرع به او اجازه می‌دهد، بگیرد. ‏

‏* ازدواج ملّون: مرد چهار زن بگیرد؛ سفید پوست، سرخ پوست، سیاه پوست و زرد پوست. ‏

‏* ازدواج منظم: مرد هر شش ماه یک بار زن بگیرد. ‏

‏* ازدواج میسر: مرد هر زنی را که برایش میسر است بگیرد. ‏

‏* ازدواج مشبک: مرد یک شبکه هرمی ازدواج راه بیندازد. به این معنی که هر زنی گرفت، آن زن، چهار زن دیگر را هم به او معرفی کند و او همه آنها را بگیرد. ‏

‏* ازدواج مکرّر: مرد آن قدر زن بگیرد تا جانش در برود!‏

قرائت همین نوشته، به حضور من بر روی سن برای خواندن چند طنز دیگر انجامید که چون طنز بالا را نقل کردم، در این وانفسای گرانی کاغذ، از خیر بازگویی سایر کارهای طنزم صرف نظر می‌کنم. به صواب نزدیکتر است!‏

‏ «حسن فرازمند» که پشت تریبون آمد، در توضیح علاقه‌اش به اشعار نیمایی گفت: «دوستانم می‌گویند کی می‌خواهی دست از سر نیما برداری؟ من می‌گویم هنوز دستم به دامن نیما هم نرسیده!» و رفیع جواب داد: «چون نیما بندة خدا دامن نمی‌پوشید!»‏

آقای فرازمند گفت شعری می‌خواند در مورد زلزله و رضا رفیع تکه انداخت که: «در مورد عیال است؟!»‏

فرشته ملک فرنود، ضمن دعوت از «فرشته دانش پژوه» برای شعرخوانی، گفت: «ایشان بیایند، چون اسم قشنگی دارند!» خانم دانش پژوه اشاره کرد که شعر تازه‌ای ندارد و مهندس کاوه که هنوز به روی سن فراخوانده نشده بود، از میان جمعیت، بلند گفت: «اتفاقاً مرا هم توی خانه فرشته صدا می‌کنند!»‏

رضا رفیع که متوجه اشاره خانم دانش پژوه نشده بود، همچنان انتظارآمدن خانم فرشته دانش پژوه را می‌کشید، که خانم ملک فرنود به او اطلاع داد که ایشان اشاره کرده‌اند نمی‌آیند. رضا رفیع گفت: «خانم‌ها بهتر اشارات همدیگر را می‌گیرند. ما اگر می‌گرفتیم که وضعمان این نبود!»‏

‏ «جمشید مقدم» قبل از خواندن شعر، در پاسخ به دعوت عمومی رفیع برای ذکر خاطراتی ازجنگ به مناسبت هفته دفاع مقدس، این خاطره را تعریف کرد: «یک بار برای من و همرزمانم که در مسجدی بودیم، هندوانه آوردند. من پیشنهاد کردم هندوانه‌ها را ببریم دم چشمه‌ای که آن نزدیکی‌ها بود بخوریم. چند نفر با من آمدند؛ اما به مجرد آن که از مسجد دور شدیم گلولة توپی به مسجد خورد و بقیه شهید شدند. از آن به بعد آن دوستانی که با من آمده بودند، یک بار می‌گفتند دستت درد نکند که ما را از مرگ نجات دادی و یک بار می‌گفتند خاک بر سرت که نگذاشتی ما شهید بشویم!»‏

در بخش «عکس و مکث» این جلسه، طبق روال هربار، عکس‌های جالبی روی پرده دیدیم که بعضی‌هایشان خیلی خنده دار بودند؛ مثلاً یکیشان آگهی دستنوشته‌ای با این متن را نشان می‌داد: «ویزیت خانم با پول سانت خوب نیازمندیم!» یا این یکی: «گل ولم تایم»! که منظور همان «ولنتاین» کذایی بود. اصولاً تراکت نویس‌های ما آدمهای بامزه‌ای هستند. به این جمله دقت کنید: «خواهرم، طبیعت زیبای دریا را با حجابت مصفا کن!» ‏

‏ «اشکان صمصام» هم عکسی از ولایتشان ــ رشت ـ برای رفیع ارسال کرده بود که در آن یک نانوا با استفاده از خمیر، کلمه «شکرخند» را روی نانی پخته بود!‏

رضا رفیع که می‌خواست از راه دور به مسؤول اتاق فرمان بفهماند کدام سی دی را بایــد بگــذارد، گفت: «سی دی قرمز!» جواب شنید: «این سی دی سبز است!» و گفت: «درست صحبت کن!» و چون مسؤول اتاق فرمان باز هم نتوانست سی دی را پیدا کند، توضیح داد: «همان سی دی که سوراخ است!»‏

‏ «رضا بنفشه خواه»، هنرمند باذوقی که خیلی وقت‌ها شکرخند را همراهی می‌کند، این بار به صورت تلفنی همراه ما بود و این لطیفه را برای رضا رفیع تعریف کرد: «یک روز راننده‌ای که با سرعت می‌راند، کنترل ماشینش را از دست می‌دهد و با سرعت وارد مغازه‌ای شده و خسارت زیادی به بار می‌آورد. وقتی افسر پلیس می‌رسد، راننده به او می‌گوید: مرگ من یک جوری بنویس که مغازه دار مقصر جلوه داده بشه!»‏

‏ «همایون حسینیان» شعرهایش را جوری اجرا می‌کند که شنیدن آنها از زبان خودش لطف دیگری دارد. او ابتدا به ذکر یک سری اسامی عجیب و غریب که بعضی‌ها روی فرزندانشان گذاشته‌اند پرداخت که بسیار متأثرکننده بودند؛ مثل: «اضافه خانوم»، «کلاغ»(برای مرد)، «انگل» و «خوب حمال»!و. . . . اسم پایانی این لیست از نظر رضا رفیع «همایون حسینیان» و از نظر همایون، «رضا رفیع» بود!‏

او سپس برداشت آزاد امروزی خود از منشور کورش را خواند که این طور شروع می‌شد: «منم محمود، رئیس‌جمهور رئیس‌جمهورها. . . .»!‏

‏***‏

میهمان این ماه شکرخند «درسال 1331 در اراک به دنیا آمده و بعد از کسب یک سری مدارک مختلف، در سال 56 از مدرسه هنرهای دراماتیک لندن فارغ التحصیل شده است. در سال 72 فوق لیسانس ادبیات فارسی را از دانشگاه علامه تهران می‌گیرد و دیگر چیزی نمی‌گیرد به جز زن که همه می‌گیرند!‏

ایشان بازی را با فیلم «تیغ و ابریشم» کیمیایی آغاز کرد و در فیلم‌های دیگری مثل «دوستان»(1378) «مثلث آبی»(1378) «شوکران»(1377) «عقرب»(1375) و «پادزهر»(1372) به ایفای نقش پرداخت. ایشان کسی نیست مگرنمایشنامه نویس، کارگردان، بازیگر، ترانه سرا، مجری برنامه دو قدم مانده به صبح. . . آقای محمد صالح علاء». ‏

ایشان با حضور بر روی سن، حرف‌هایش را این طور شروع کرد: «به نام آن که عاشق آفریده است. . . از پارسال در زندگی من اتفاق مهیبی افتاد[ اشاره به فوت پدر ارجمندشان دارد] که دل و دماغ طنز را ندارم. . . .»‏

در ادامه برنامه، هرچه منتظر شدیم، هیچ حرف و سخنی نتوانست حتی یک لبخند کوچک به روی لب میهمان این ماه بیاورد. رفیع چند تا از عکس‌های مختلف ایشان را بر روی پرده نشان داد و از آقای صالح علاء خواست که در مورد هرکدام که توضیح و خاطره‌ای به ذهنش می‌رسد، از گفتن آن دریغ نکند. ایشان چندتایی را توضیحی کوتاه داد. در این هنگام «محمدرضا عالی پیام» یادداشتی را به رضا رفیع رساند که حاوی دو سؤال اساسی از جناب صالح علاء عزیز بود: ‏

‏1ــ آخرین باری که خندیدید، کی بوده؟!‏

‏2ــ آیا برنامة خاصی برای خندة بعدیتان دارید؟!‏

صالح علاء با گرفتن لوح تقدیری از رضا رفیع، ترک سن کرد و همچنان که در حال ترک بود، رفیع کتابی در قطع پالتویی از ایشان را به جمعیت نشان داد با عنوان «همه آنچه مردان درباره زنان می‌دانند»؛ که ترجمه ایشان بود. کتاب که ورق زده شد، از صفحة اول تا صفحة آخرش کاملاً سفید بود. کاری ابتکاری که در زمان انتشارش برای بسیاری از اهل طنز جالب بود و وجود همین اثر کافی بود تا ایشان حتماً به این جلسه دعوت شوند؛ اگرچه کمی لبخندشان دچار نقص فنی شده بود که ان شاءالله به همین زودی‌ها با شروع دور تازة برنامه دو قدم مانده به صبح در تلویزیون، برطرف خواهد شد. یعنی فضا ایشان را به لبخند زدن سوق خواهد داد. ‏

در ضمن، یادم رفت عرض کنم که در ابتدای بخش «مهمان ویژه»ی این ماه، ابتدا فیلم طنزآمیزی پخش شد که طی آن امیر حسین مدرس(مجری گاه و بیگاه شکرخند که مدتی است مفقودالاثر است!) با اجرای صالح علاء در برنامه دو قدم مانده به صبح، شوخی کرده بود و با بیان شیرینی به تقلید از او و زبان خاص وی در اجرای این برنامه پرداخته بود که گاهی صالح علاء از فرط خنده مجبور می‌شد دو دستش را مقابل صورتش بگیرد. ‏

اواخر برنامه، به دلیل آن که خانم ملک فرنود باید خودشان را به استودیو می‌رساندند، مجری توانای دیگر صدا و سیما، خانم «نسیم رفیعی» جایگزین ایشان شد و تا بر روی صندلی آرام گرفت؛ رفیع بلافاصله لبخندی زد و گفت: «صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت!»‏

خانم رفیعی( که به قول آقای «رفیع» اسماً فقط یک «ی» از ایشان بیشتر دارند)، اجرای خود را با خواندن شعر طنزی از «صادق عبداللهی» طنزپرداز و از تهیه کنندگان خوب رادیو و از نویسندگان برنامه «جمعه ایرانی» شبکه سراسری رادیو، آغاز کرد که با صدای رادیویی وی دلنشین‌تر به گوش می‌رسید. ‏

‏ «محمدرضا عالی پیام»(هالو) نیز در اواخر مجلس پشت تریبون قرار گرفت و به قرائت اشعار طنز خود پرداخت که باور بفرمایید الآن هیچی از آن در خاطرم نمانده که نقل کنم. ان شاءالله طلبتان!. . . استاد «حسامی محولاتی» هم طبق روال معمول برنامه، حسن ختام شکرخند مهرماه بود: ‏

‏ خواهم ز لبان تو بنوشم لبنیات

‏ خوشمزه کنم از لبن تو دهنیات!‏
منبع ضمیمه ادب و هنر روزنامه اطلاعات
[ ] [ ] [ مدیر ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
امکانات وب