لشکاجان
اين وبلاگ دربردارنده مطالب و اخباري پيرامون روستاي سرسبز لشكاجان است،اميدوارم در اين راه با ما باشيد تا بتوانيم نام سبز لشكاجان را در فضاي مجازي جاودانه كنيم.متشكرم 
قالب وبلاگ

نوشتاری تامل بر انگیز از روشنفکر بی همتا دکتر علی شریعتی:

پس از رمى آخرین بت را بی‌‏درنگ قربانى کن!...

و اکنون درمنى یى، ابراهیمى، و اسماعیلت را بر قربانگاه آورده‌‏اى،

اسماعیل تو کیست؟

چیست؟

مقامت، آبرویت، موقعیتت، شغلت؟ پولت؟ خانه‌‏ات؟ باغت؟ اتومبیلت؟ معشوقت؟ خانواده‌‏ات؟ عملت؟ درجه‌‏ات؟ هنرت؟ روحانیتت؟ لباست؟ نامت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانی ات؟ زیبائی‌‏ات...؟

من چه می‌‏دانم؟ این را تو خود می‌‏دانى، تو خود آن را، او را هرچه هست و هرکه هست باید به منى آورى و براى قربانى، انتخاب کنى.

من فقط می‌‏توانم «نشانی ها»یش را به تو بدهم:...(برای خواندن باقی متن ادامه مطلب را کلیک کنید)



آنچه تو را، در راه ایمان، ضعیف می‌‏کند، آنچه تو را در «رفتن»، به «ماندن» می‌‏خواند، آنچه تو را، در راه «مسؤولیت» به تردید می‌‏افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگی‌‏اش نمی‌‏گذارد تا «پیام» را بشنوى، تا حقیقت را اعتراف کنى، آنچه تو را به «فرار» می‌‏خواند، آنچه تو را به توجیه و تأویلهاى مصلحت جویانه می‌‏کشاند، و عشق به او، کور و کرت می‌‏کند ابراهیمی‌‏یى و «ضعف اسماعیلی‌»ات، تو را بازیچه ابلیس می‌‏سازد. در قله بلند شرفى و سراپا فخر و فضیلت، در زندگی‌‏ات تنها یک چیز هست که براى به دست آوردنش، از بلندى فرود می‌‏آیى، براى از دست ندادنش، همه دستاوردهاى ابراهیم وارت را از دست می‌‏دهى.

او اسماعیل توست، اسماعیل تو ممکن است یک شخص باشد، یا یک شئ، یا یک حالت، یک وضع، و حتى، یک «نقطه ضعف»!

اما اسماعیل ابراهیم، پسرش بود!

سالخورده مردى در پایان عمر، پس از یک قرن زندگى پرکشاکش و پر از حرکت، همه آوارگى و جنگ و جهاد و تلاش و درگیرى با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متولیان بت‌‏پرستى و خرافه‌‏هاى ستاره‌‏پرستى و شکنجه زندگى. جوانى آزاده و روشن و عصیانى در خانه پدرى متعصب و بت پرست و بل، بت‌‏تراش! و در خانه‌‏اش زنى نازا، متعصب، اشرافى: سارا.

و اکنون، در زیر بار سنگین رسالت توحید، در نظام جور و جهل شرک، و تحمل یک قرن شکنجه «مسؤولیت روشنگرى وآزادى»، در «عصر ظلمت و با قوم خو کرده با ظلم»، پیر شده است. و تنها، و در اوج قله بلند نبوت، باز یک «بشر» مانده است و در پایان رسالت عظیم خدایی‌‏اش، یک «بنده خدا» دوست دارد پسرى داشته باشد.

اما زنش نازا است و خودش، پیرى از صدگذشته، آرزومندى که دیگر امیدوار نیست، حسرت و یأس جانش را می‌‏خورد، خدا، بر پیرى و ناامیدى و تنهایى و رنج این رسول امین و بنده وفادارش، که عمر را همه در کار او به پایان آورده است، رحمت می‌‏آورد و از کنیز سارا، زنى سیاه‌‏پوست که حتى از «بی‌‏فخرى»... حسد هوو را نیز برنمی‌‏انگیزد به او یک فرزند می‌‏بخشد، آن هم یک پسر! اسماعیل،

اسماعیل، براى ابراهیم، تنها یک پسر، براى پدر، نبود.

پایان یک عمر انتظار بود،

پاداش یک قرن رنج،

ثمره یک زندگى پرماجرا،

تنها پسر جوان یک پدر پیر،

و نویدى عزیز، پس از نومیدى تلخ،

براى ابراهیم اسماعیل بود، اسماعیل تو، شاید «خودت» باشى، شاید «خانواده‌‏اى» باشد، یا شغلت، ثروتت، حیثیتت... چه می‌‏دانم؟ براى ابراهیم، پسرش بود، آن هم چنان پسرى، براى چنان پدرى!

اکنون، در برابر چشمان پدر چشمانى که در زیر ابروان سپیدى که برآن افتاده، از شادى، برق می‌‏زند می‌‏روید و در زیر باران نوازش و آفتاب عشق پدرى که جانش به تن او بسته است، می‌‏بالد و پدر، چون باغبانى که در کویر پهناور و سوخته حیاتش، چشم به تنها نونهال خرم و جوانش دوخته است، گویى روییدن او را، می‌‏بیند و نوازش عشق را و گرماى امید را در عمق جانش حس می‌‏کند.

در عمر دراز ابراهیم، که همه در سختى و خطر گذشته، این روزها، روزهاى پایان زندگى، که به گفته ژید، هر لحظه‌‏اش را باید به لذت نوشید، با لذت «داشتن اسماعیل» می‌‏گذرد.

پسرى که پدر، آمدنش را صدسال انتظار کشیده است،

و هنگامى آمده است که پدر، انتظارش را نداشته است!

اسماعیل، اکنون نهالى برومند شده است، جوانى جان ابراهیم، تنها ثمر زندگى ابراهیم، تمامى عشق و امید و لذت پیوند ابراهیم!

«ابراهیم! به دو دست خویش، کارد بر حلقوم اسماعیل بنه و بکش»!

مگر می‌‏توان با کلمات، وحشت این پدر را در ضربه آن پیام وصف کرد؟

اگر می‌‏بودیم و می‌‏دیدیم ، احساس نمی‌‏کردیم، انداره درد در خیال نمی‌‏گنجد!

ابراهیم، بنده خاضع خدا و انسان عاصى تاریخ بشر، براى نخستین بار در عمر طولانی‌‏اش، از وحشت می‌‏لرزد. قهرمان پولادین رسالت ذوب می‌‏شود، بت‌‏شکن عظیم تاریخ، درهم می‌‏شکند: از تصور پیام، وحشت می‌‏کند. اما، فرمان فرمان خداوند است.

جنگ! بزرگترین جنگ، جنگ در خویش، جهاد اکبر!

فاتح عظیم‌‏ترین نبرد تاریخ، اکنون مغلوب، ضعیف، ترسیده، آشفته و بیچاره!

جنگ، جنگ میان خدا و اسماعیل، در ابراهیم.

دشوارى «انتخاب»!

کدامین را انتخاب می‌‏کنى؟ ابراهیم!...

codex20x

[ سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ] [ محسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
امکانات وب