لشکاجان
اين وبلاگ دربردارنده مطالب و اخباري پيرامون روستاي سرسبز لشكاجان است،اميدوارم در اين راه با ما باشيد تا بتوانيم نام سبز لشكاجان را در فضاي مجازي جاودانه كنيم.متشكرم 
قالب وبلاگ

حدود ده روز پیش تو یه روز بارونی مهمون کسی شدم که چندماهی بود که ندیده بودمشون،واقعا روز خوبی بود وگفتگوی صمیمی و لذت بخشی با شاعر اهل معرفت لشکاجان داشتم،گفتگو رو ضبط کردم و دارم برمیگردونم به متن و بعد هم تایپ،هرچند گفتگو طولانی بود ولی دوست دارم کلش رو اینجا بذارم تو وبلاگ،مسلما این کار طول میکشه ولی فعلا یک بخش رو آماده کردم،مسلما کل گفتگو رو باید در چندین قسمت براتون بذارم ولی فعلا این قسمت اول تقدیم شما!:

- آقای ارض پیما شما متولد چه سالی هستید؟یه کم از دوران کودکیتون برامون بگید.

البته مجلاتی مثل مجله آوای سبز که زحمتشو آقای آرام کشیدند و مجلات دیگر بیوگرافی هایی از من دارند .من متولد 15 اردیبهشت 1327 هستم.در یک خانواده روستایی زحمتکش و در یک خانه کاهگلی مثل همه به دنیا آمدم و تمام مشکلات ومعضلاتی که یک جامعه روستایی می تواند داشته باشد را تجربه کرده ام.و از همان بچگی یک روحیه پرسشگری در خودم احساس میکردم که در مورد همه چیز جهان هستی سوال می کردم.در مورد شب ،روز و سایر پدیده ها مثل خیلی آدمای دیگه همیشه سوال داشتم.

 

-پس با این حساب ما تولدتون رو هم بهتون تبریک میگیم منتها با دوهفته تاخیر و از خدا براتون بیش از صد و بیست سال عمر با عزت آرزومندیم.

 

خیلی متشکرم.

 

-آقای ارض پیما شما تقریبا از کی متوجه شدید که شاعرید؟و اولین شعری که گفتید اصلا یادتونه؟

 

-بله خوب تقریبا یادمه،حدودا چهارده پانزده سال داشتم و برای خودم یه چیزایی میگفتم که حتی معنیش هم نمیدونستم چیه!مثلا یکیش این بود:

یار باخود تار دارد من به دست خویش عود

دست من در لابلای عود بود

که اکثرا موزون بود و ریتم داشت.البته قبل از اون پدر یا مادرم دقیق یادم نیست یه جزوه ای به من داده بودند که در رابطه با مولا علی(ع) بود که با من شرط بندی کرده بودن که اگه بتونی اینو حفظ کنی جایزه خوبی داری کل مجموعه الان یادم نیست ولی مطلعش این بود:

در حدیث است که روزی علی عمرانی

شافع روز خلایق به بر سبحانی...

که من اینو حفظ کرده بودم و این شعر یک هارمونی خاصی داشت که تا مدتها تو گوشم بود و بعد یواش یواش چون پدرم هم قرآن خوان و به قول معروف کربلایی بود حالت موسیقیایی قرائتش و یک سری مسائل دیگه و موسیقی هایی که از رادیو پخش می شد و از همه مهمتر خواندن خانم هایی که به مزرعه و یا باغ چای می رفتند و به خصوص طبیعت،پرندگان و چرندگان تاثیر شگرفی روی ذهن من و روحیه من گذاشتن تا از این علائم چیزی یاد بفهمم.

- با این حساب طبیعت روی شما خیلی تاثیر داشت.

البته،من زندگیمو مدیون طبیعتم.

-پس اگر شما متولد شهر بودید به خصوص شهرهای بزرگ ممکن بود اینقدر روحیه شاعری نداشته باشید و این حس پرورده نشه؟

احتمال داره یا اینکه ابزار شعرم ابزار شهری می شد تا روستایی.چون طبیعت بزرگترین معلم منه و من هنوزم سعی میکنم به طبیعت وفادار باشم و بیشتر مضامین شعر من از طبیعته و ازش لذت میبرم.

-اولین شعر رسمیتون چی؟اونو یادتونه؟

قبلش اینو بگم که خوب اون موقع کسی نبود که آدم ازش سوالی بپرسه یا منبعی در اختیار آدم بگذاره

-اصلا اون موقع مدرسه بود؟

نه مدرسه هنوز تو لشکاجان نبود و سیستم مکتب خانه ای بود،کنار خانه داییم مرحوم اسدا... خرگامی یک ملاخانه بود در واقع یک خانه قدیمی دوطبقه بود یک آقایی بود به نام آقای ورودی که طالقانی بود و به ما مشق میکرد.ما حدود ده دوازده نفر بودیم یادمه یه ترکه دراز داشت که از دور همه رو تنبیه میکرد.

ملاخانه یه حالت خشنی بود و این زدن ها هم برای من سوال بود و قابل هضم نبود تا اینکه یه بار منو زدن ومن دیگه به ملا خانه نمی رفتم که و پدرومادرم همیشه سعی میکردن منو به زور به ملاخانه ببرن و هربار که منو میبردن اونجا بند نمییشدم و فرار میکردم و میرفتم خونه دایم حاج قاسم که پناهگاهی بود برای من و اگه تا یه ماه هم خونه نمیرفتم کسی کارم نداشت.حرف من این بود که چرا باید بزنن اگه ما نمیفهمیم خوب به ما بفهمونن نه اینکه بزنن.بگذریم تا اینکه یه روز مرحوم پدرم دست منو گرفته بود و کشون کشون منو می برد به مکتب تا اینکه مرحوم یوسف خان ما رو دید و جریان رو که فهمید به پدرم گفت که هیچ کاری زورکی نمیشه و ولش کن و از اونجا دیگه پدرم کاری به کاری ما نداشت سال بعد مارو برد تو مدرسه بازگانمحله (بعد از پل) همونجایی که الان یه مدرسه دخترانه است،اونجا یه ساختمان قدیمی بود که سه تا اتاق داشت که دوتاش کلاس درس بودن و تو هر اتاق هم دوسه تا پایه باهم مینشستن گرداننده اش هم آقای موسی پور بود که معلم ما هم بود درس هم خیلی سنگین بود اون موقع و خیلی هم باما کار نمیکردن رو این حساب من و خیلی های دیگه سال اول رو رد شدیم بعد از کلاس یک دیگه ما به همراه خانواده رفتیم به سمت رودسر،پدرم کنار بانک ملی یه مغازه خرید و عطاری داشت ومادیگه شهر ساکن شدیم.

-با این حساب میشه گفت که شما تا حدودی متمول بودین؟

نه به اون صورت ولی پدرم چون خیلی از جنجال و سروصدا وبگومگو و این مسائلی که غالبا تو روستا هست خوشش نمی اومد و دنبال یه زندگی آرام بود و ما روبرد به رودسر.

-شما چندتا برادر خواهر بودید؟

به حرف مادرم قبل از من دوتا بچه دیگه بودن که نموندن با این حساب من سه تا برادر و خواهر دارم که من بزرگترینم.

ادامه دارد...

 

 

 

[ شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ محسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
امکانات وب