لشکاجان
اين وبلاگ دربردارنده مطالب و اخباري پيرامون روستاي سرسبز لشكاجان است،اميدوارم در اين راه با ما باشيد تا بتوانيم نام سبز لشكاجان را در فضاي مجازي جاودانه كنيم.متشكرم 
قالب وبلاگ

 

پس تا دوره ابتدایی به این شکل بود،بعدش چی؟تحصیلاتتونو ادامه دادین؟

 

نه دیگه شرایط خوب نبود،پدرم بیمار بود و ازم خواست که چون پسر بزرگ خانواده بودم برم مغازه و بهش کمک کنم اما دراین میا ن هیچوقت شعر ازمن جدا نشد و بامن بود ودرکنار اون من عضو تیم منتخب فوتبال رودسر شدم چون به فوتبال و ورزش خیلی علاقه داشتم و این تیم هم اولین تیمی بود که دررودسر به این شکل و برای مسابقات تشکیل شد.اعضای تیم اون زمان هم اکثرا آدمای سرشناسی بودن که میشه ازجمله اونها دکترپسندیده که الان مشهدند و آقای دکتر فروتن که میگن استا دانشگاه تهرانه برادران مهندسین بهنام ، آقای نقی سنجری و علی سحری که الان هم دبیر ورزشند خدابیامرز علی طبیب ،آقای عباس نژاد که حتی ایشون به خاطر فوتبال پاشون آسیب دید رو اسم برد.

-کی برگشتین لشکاجان؟!

 

ماتا سال 49-50 که اون موقع پدر خیلی بیمار بود و نمی تونست ادامه بده،خانواده برگشتن لشکاجانو من هم اون موقع سربازی بودم.و اولین بارهم اونجا شعرم رو دادم که چاپ کردند.

 

-پس اولین فعالیت اجتماعی تون در حوزه ادب اونجا بود؟

 

البته قبل ازاون درسال 48 مجله جوانان (جوانان امروز) شعر منو چاپ کردند که بعدها اون شعر در یک کتاب گلچین اشعار به نام به تو ای عشق سلام که سال 51 آقای بهمن میری تنظیم کردند هم چاپ شد.

 

-آقای ارض پیما صحبت کردن با مشا برای من خیلی لذت بخشه هرموقع که احساس خستگی کردید بگید که گفتگورو تموم کنیم.

 

خواهش می کنم نه فعلا هستم درخدمتتون.

 

(استاد در حال جستجو در قفسه کتابخانه هستند ومن دراین حال نیم نگاهی به همان کتاب گلچین اشعار کردم و اسم کسایی رو دیدم که حالا شاعران نامداری شدن،شاید فقط به خاطراینکه ساکن تهران بودن! که دراین بین چشمم میخوره به دوتا ازشعرای آقای ارض پیما ازشون میخوام که برام با صدای خودشون بخونن)

 

این اولین شعری بود که ازمن چاپ شد:"چی بگم زندگیمون بی نمکه "

 

دنیامون رنگ و دلا تنگه همه

 

حناهامون همه بی رنگه همه

 

گفته های همو باور نداریم

 

قلبهارو چی بگم سنگه همه

 

 

 

مهربونی دیگه پیدا نمیشه

 

دلستونی دیگه ازما نمیشه

 

توی این دوره زمونه دل ما

 

عاشق وواله و شیدا نمیشه

 

 

 

شبامون تاریک وماهی نداره

 

روزامون نور وصفایی نداره

 

زندگیمون همه سرشاره غمه

 

دلامون مهرو وفایی نداره

 

 

 

وعده هامون همه باهم دروغه

 

عهدمون قصه ی دوزو کلکه

 

خوبی در سینه ها پیدا نمیشه

 

چی بگم زندگیمون بی نمکه

 

 -اگه اشتباه نکنم موقع این شعر تقریبا 18،19 سال داشتید درسته؟

 

بله دقیقا همینطوره،اول جوونیم بود!

 

البته قبل ازاینکه شعرم اینجاچاپ بشه مابا رادیو هم ارتباط داشتیم،قبل ازخدمت مرحوم سرهنگ شهنازی برنامه ای داشت دررادیو تحت عنوان ترانه های محلی که من شعرگیلکی دادم اونجا و میخوندن.

 

 -از نظر کارشناسان و ادیبان معاصر دهه 40 اوج هنر ایران در صدسال گذشته است ، به خصوص در سینما و شعر،نظر شما دراین مورد چیه؟

 

دلیلش البته شاید این بود که درهنر و به خصوص مطبوعات یک هیئت تحریریه قوی وجود داشت که روی اشعار وکلیه آثار با دقت نظارت می کردند،مسئولانه می نوشتند و صفحه شعرش واقعا صفحه شعر بود! یعنی مسئولین حوزه شعر انسانهای صلاحیت داری بودند و واقعا دود چراغ خورده بودند.از پیشینیان خودشون با خبر بودن و هراثری رو چاپ نمی کردن مگر اونکه اون اثر دردی و حرفی داشت.اتفاقادرسال 48 مجله جوانان به صورت ماهانه موضوعی رو انتخاب می کرد و ازهمه می خواست که دراین مورد شعر بفرستن مثلا دریا،باران و...یادمه که شهریور ماه بود وموضوع ساحل بود من درمورد ساحل یه شعری گفتم و شعر من هم نیمایی بود که این شعر باعث شد من در اون مسابقات اول بشم شعرش هم کوتاه بود و این بود:

 

 

 

آی کشتیبان دریای خیال من!

 

بادبان برکش

 

گو به یاران لنگر اندازند...

 

ساحل میعاد رویاهای من نزدیک نزدیک است...

 

 

 

اون موقع هنوز سرباز بودم و داخل پادگان بودم که جایزه که یک کتاب بود به دستم رسید.

 

 

 

ادامه دارد...

 

 

 

[ جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ] [ محسن ] [ نظرات () ]

میخواستم این شعرهارو چندوقت دیگه بزارم تو وبلاگ ولی چون خیلیا خواسته بودن شعر گیلکی بزارم به خاطر همین این چندتا دوبیتی گیلکی از احمد ارض پیما تقدیم شما:

توضیح:بعضی کلمات در گیلکی طوردیگری تلفظ می شوند مثل اگر که در گیلکی اخر(با فتحه الف)خوانده می شود،ضمنا هرجا نیاز به توضیح وترجمه بود نوشتم.

ئی دونیا مئن می بال هیشکی نیته             هیزاررچ بشکسه،هنده خو بیته

ننیشتم،چشمونه راسر نداشتم                  ویریسام،رابشوم درده کیشیته

                                                  ***

می یارویاور ئی دنیا می دس بو                  اخر می دس نبی دونیا قفس بو

خجیر هیسه،هیسم ساق و سلامت          نه ویلا اولین دشمن می کس بو

ت:نه ویلا=وگرنه

                                                 ***

تره میرم می واسه بکونی تو                    سوجانم توخم و تشکه چشمونه خو

نهم فانوسه می چشمه تی راسر            بوتویی،روشنابی،عین آفتو

ت:تو درمصراع اول=تب

                                                ***

برای خواندن باقی اشعار روی ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ] [ محسن ] [ نظرات () ]

حدود ده روز پیش تو یه روز بارونی مهمون کسی شدم که چندماهی بود که ندیده بودمشون،واقعا روز خوبی بود وگفتگوی صمیمی و لذت بخشی با شاعر اهل معرفت لشکاجان داشتم،گفتگو رو ضبط کردم و دارم برمیگردونم به متن و بعد هم تایپ،هرچند گفتگو طولانی بود ولی دوست دارم کلش رو اینجا بذارم تو وبلاگ،مسلما این کار طول میکشه ولی فعلا یک بخش رو آماده کردم،مسلما کل گفتگو رو باید در چندین قسمت براتون بذارم ولی فعلا این قسمت اول تقدیم شما!:

- آقای ارض پیما شما متولد چه سالی هستید؟یه کم از دوران کودکیتون برامون بگید.

البته مجلاتی مثل مجله آوای سبز که زحمتشو آقای آرام کشیدند و مجلات دیگر بیوگرافی هایی از من دارند .من متولد 15 اردیبهشت 1327 هستم.در یک خانواده روستایی زحمتکش و در یک خانه کاهگلی مثل همه به دنیا آمدم و تمام مشکلات ومعضلاتی که یک جامعه روستایی می تواند داشته باشد را تجربه کرده ام.و از همان بچگی یک روحیه پرسشگری در خودم احساس میکردم که در مورد همه چیز جهان هستی سوال می کردم.در مورد شب ،روز و سایر پدیده ها مثل خیلی آدمای دیگه همیشه سوال داشتم.

 

-پس با این حساب ما تولدتون رو هم بهتون تبریک میگیم منتها با دوهفته تاخیر و از خدا براتون بیش از صد و بیست سال عمر با عزت آرزومندیم.

 

خیلی متشکرم.

 

-آقای ارض پیما شما تقریبا از کی متوجه شدید که شاعرید؟و اولین شعری که گفتید اصلا یادتونه؟

 

-بله خوب تقریبا یادمه،حدودا چهارده پانزده سال داشتم و برای خودم یه چیزایی میگفتم که حتی معنیش هم نمیدونستم چیه!مثلا یکیش این بود:

یار باخود تار دارد من به دست خویش عود

دست من در لابلای عود بود

که اکثرا موزون بود و ریتم داشت.البته قبل از اون پدر یا مادرم دقیق یادم نیست یه جزوه ای به من داده بودند که در رابطه با مولا علی(ع) بود که با من شرط بندی کرده بودن که اگه بتونی اینو حفظ کنی جایزه خوبی داری کل مجموعه الان یادم نیست ولی مطلعش این بود:

در حدیث است که روزی علی عمرانی

شافع روز خلایق به بر سبحانی...

که من اینو حفظ کرده بودم و این شعر یک هارمونی خاصی داشت که تا مدتها تو گوشم بود و بعد یواش یواش چون پدرم هم قرآن خوان و به قول معروف کربلایی بود حالت موسیقیایی قرائتش و یک سری مسائل دیگه و موسیقی هایی که از رادیو پخش می شد و از همه مهمتر خواندن خانم هایی که به مزرعه و یا باغ چای می رفتند و به خصوص طبیعت،پرندگان و چرندگان تاثیر شگرفی روی ذهن من و روحیه من گذاشتن تا از این علائم چیزی یاد بفهمم.

- با این حساب طبیعت روی شما خیلی تاثیر داشت.

البته،من زندگیمو مدیون طبیعتم.

-پس اگر شما متولد شهر بودید به خصوص شهرهای بزرگ ممکن بود اینقدر روحیه شاعری نداشته باشید و این حس پرورده نشه؟

احتمال داره یا اینکه ابزار شعرم ابزار شهری می شد تا روستایی.چون طبیعت بزرگترین معلم منه و من هنوزم سعی میکنم به طبیعت وفادار باشم و بیشتر مضامین شعر من از طبیعته و ازش لذت میبرم.

-اولین شعر رسمیتون چی؟اونو یادتونه؟

قبلش اینو بگم که خوب اون موقع کسی نبود که آدم ازش سوالی بپرسه یا منبعی در اختیار آدم بگذاره

-اصلا اون موقع مدرسه بود؟

نه مدرسه هنوز تو لشکاجان نبود و سیستم مکتب خانه ای بود،کنار خانه داییم مرحوم اسدا... خرگامی یک ملاخانه بود در واقع یک خانه قدیمی دوطبقه بود یک آقایی بود به نام آقای ورودی که طالقانی بود و به ما مشق میکرد.ما حدود ده دوازده نفر بودیم یادمه یه ترکه دراز داشت که از دور همه رو تنبیه میکرد.

ملاخانه یه حالت خشنی بود و این زدن ها هم برای من سوال بود و قابل هضم نبود تا اینکه یه بار منو زدن ومن دیگه به ملا خانه نمی رفتم که و پدرومادرم همیشه سعی میکردن منو به زور به ملاخانه ببرن و هربار که منو میبردن اونجا بند نمییشدم و فرار میکردم و میرفتم خونه دایم حاج قاسم که پناهگاهی بود برای من و اگه تا یه ماه هم خونه نمیرفتم کسی کارم نداشت.حرف من این بود که چرا باید بزنن اگه ما نمیفهمیم خوب به ما بفهمونن نه اینکه بزنن.بگذریم تا اینکه یه روز مرحوم پدرم دست منو گرفته بود و کشون کشون منو می برد به مکتب تا اینکه مرحوم یوسف خان ما رو دید و جریان رو که فهمید به پدرم گفت که هیچ کاری زورکی نمیشه و ولش کن و از اونجا دیگه پدرم کاری به کاری ما نداشت سال بعد مارو برد تو مدرسه بازگانمحله (بعد از پل) همونجایی که الان یه مدرسه دخترانه است،اونجا یه ساختمان قدیمی بود که سه تا اتاق داشت که دوتاش کلاس درس بودن و تو هر اتاق هم دوسه تا پایه باهم مینشستن گرداننده اش هم آقای موسی پور بود که معلم ما هم بود درس هم خیلی سنگین بود اون موقع و خیلی هم باما کار نمیکردن رو این حساب من و خیلی های دیگه سال اول رو رد شدیم بعد از کلاس یک دیگه ما به همراه خانواده رفتیم به سمت رودسر،پدرم کنار بانک ملی یه مغازه خرید و عطاری داشت ومادیگه شهر ساکن شدیم.

-با این حساب میشه گفت که شما تا حدودی متمول بودین؟

نه به اون صورت ولی پدرم چون خیلی از جنجال و سروصدا وبگومگو و این مسائلی که غالبا تو روستا هست خوشش نمی اومد و دنبال یه زندگی آرام بود و ما روبرد به رودسر.

-شما چندتا برادر خواهر بودید؟

به حرف مادرم قبل از من دوتا بچه دیگه بودن که نموندن با این حساب من سه تا برادر و خواهر دارم که من بزرگترینم.

ادامه دارد...

 

 

 

[ شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ محسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
امکانات وب