ابراهیم در کشاکش یک انتخاب

آنچه تو را، در راه ایمان، ضعیف می‌‏کند، آنچه تو را در «رفتن»، به «ماندن» می‌‏خواند، آنچه تو را، در راه «مسؤولیت» به تردید می‌‏افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگی‌‏اش نمی‌‏گذارد تا «پیام» را بشنوى، تا حقیقت را اعتراف کنى، آنچه تو را به «فرار» می‌‏خواند، آنچه تو را به توجیه و تأویلهاى مصلحت جویانه می‌‏کشاند، و عشق به او، کور و کرت می‌‏کند ابراهیمی‌‏یى و «ضعف اسماعیلی‌»ات، تو را بازیچه ابلیس می‌‏سازد. در قله بلند شرفى و سراپا فخر و فضیلت، در زندگی‌‏ات تنها یک چیز هست که براى به دست آوردنش، از بلندى فرود می‌‏آیى، براى از دست ندادنش، همه دستاوردهاى ابراهیم وارت را از دست می‌‏دهى.

او اسماعیل توست، اسماعیل تو ممکن است یک شخص باشد، یا یک شئ، یا یک حالت، یک وضع، و حتى، یک «نقطه ضعف»!

اما اسماعیل ابراهیم، پسرش بود!

سالخورده مردى در پایان عمر، پس از یک قرن زندگى پرکشاکش و پر از حرکت، همه آوارگى و جنگ و جهاد و تلاش و درگیرى با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متولیان بت‌‏پرستى و خرافه‌‏هاى ستاره‌‏پرستى و شکنجه زندگى. جوانى آزاده و روشن و عصیانى در خانه پدرى متعصب و بت پرست و بل، بت‌‏تراش! و در خانه‌‏اش زنى نازا، متعصب، اشرافى: سارا.

و اکنون، در زیر بار سنگین رسالت توحید، در نظام جور و جهل شرک، و تحمل یک قرن شکنجه «مسؤولیت روشنگرى وآزادى»، در «عصر ظلمت و با قوم خو کرده با ظلم»، پیر شده است. و تنها، و در اوج قله بلند نبوت، باز یک «بشر» مانده است و در پایان رسالت عظیم خدایی‌‏اش، یک «بنده خدا» دوست دارد پسرى داشته باشد.

اما زنش نازا است و خودش، پیرى از صدگذشته، آرزومندى که دیگر امیدوار نیست، حسرت و یأس جانش را می‌‏خورد، خدا، بر پیرى و ناامیدى و تنهایى و رنج این رسول امین و بنده وفادارش، که عمر را همه در کار او به پایان آورده است، رحمت می‌‏آورد و از کنیز سارا، زنى سیاه‌‏پوست که حتى از «بی‌‏فخرى»... حسد هوو را نیز برنمی‌‏انگیزد به او یک فرزند می‌‏بخشد، آن هم یک پسر! اسماعیل،

اسماعیل، براى ابراهیم، تنها یک پسر، براى پدر، نبود.

پایان یک عمر انتظار بود،

پاداش یک قرن رنج،

ثمره یک زندگى پرماجرا،

تنها پسر جوان یک پدر پیر،

و نویدى عزیز، پس از نومیدى تلخ،

براى ابراهیم اسماعیل بود، اسماعیل تو، شاید «خودت» باشى، شاید «خانواده‌‏اى» باشد، یا شغلت، ثروتت، حیثیتت... چه می‌‏دانم؟ براى ابراهیم، پسرش بود، آن هم چنان پسرى، براى چنان پدرى!

اکنون، در برابر چشمان پدر چشمانى که در زیر ابروان سپیدى که برآن افتاده، از شادى، برق می‌‏زند می‌‏روید و در زیر باران نوازش و آفتاب عشق پدرى که جانش به تن او بسته است، می‌‏بالد و پدر، چون باغبانى که در کویر پهناور و سوخته حیاتش، چشم به تنها نونهال خرم و جوانش دوخته است، گویى روییدن او را، می‌‏بیند و نوازش عشق را و گرماى امید را در عمق جانش حس می‌‏کند.

در عمر دراز ابراهیم، که همه در سختى و خطر گذشته، این روزها، روزهاى پایان زندگى، که به گفته ژید، هر لحظه‌‏اش را باید به لذت نوشید، با لذت «داشتن اسماعیل» می‌‏گذرد.

پسرى که پدر، آمدنش را صدسال انتظار کشیده است،

و هنگامى آمده است که پدر، انتظارش را نداشته است!

اسماعیل، اکنون نهالى برومند شده است، جوانى جان ابراهیم، تنها ثمر زندگى ابراهیم، تمامى عشق و امید و لذت پیوند ابراهیم!

«ابراهیم! به دو دست خویش، کارد بر حلقوم اسماعیل بنه و بکش»!

مگر می‌‏توان با کلمات، وحشت این پدر را در ضربه آن پیام وصف کرد؟

اگر می‌‏بودیم و می‌‏دیدیم ، احساس نمی‌‏کردیم، انداره درد در خیال نمی‌‏گنجد!

ابراهیم، بنده خاضع خدا و انسان عاصى تاریخ بشر، براى نخستین بار در عمر طولانی‌‏اش، از وحشت می‌‏لرزد. قهرمان پولادین رسالت ذوب می‌‏شود، بت‌‏شکن عظیم تاریخ، درهم می‌‏شکند: از تصور پیام، وحشت می‌‏کند. اما، فرمان فرمان خداوند است.

جنگ! بزرگترین جنگ، جنگ در خویش، جهاد اکبر!

فاتح عظیم‌‏ترین نبرد تاریخ، اکنون مغلوب، ضعیف، ترسیده، آشفته و بیچاره!

جنگ، جنگ میان خدا و اسماعیل، در ابراهیم.

دشوارى «انتخاب»!

کدامین را انتخاب می‌‏کنى؟ ابراهیم!...

codex20x

/ 1 نظر / 6 بازدید
پوریا

کلا ان الانسان ليطغي ان رءاه استغني [علق /6و7] : اگر انسان خويش را بي نياز ببيند، طغيان مي کند.